امروز 18 مرداد 1399 (ه.ش) و 8 اوت 2020 (م)
شماره مطلب :
39125
تاريخ انتشار :
25 دي 1398 ساعت 09:09:51
به اشتراک گذاشتن مطلب در شبکه های اجتماعی
افزودن به ليست علاقه مندي ها
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان
چرا این قدر عجله وشتاب؛

 به گزارش نسیم صبا:راننده ای را دیدم که کمربند ایمنی نبسته و سعی می کرد تا شاید زودتر به محل کارش برسد، مادری را دیدم که کودک خردسالش را پشت فرمان بغل کرده تا به مهد برساند و...

فکر می کردم چرا این قدر عجله وشتاب؟ چرا قوانین را رعایت نمی کنند؟ با خود عهد بستم از امروز به قوانین راهنمایی و رانندگی بیش از گذشته احترام بگذارم.

ساعت 6 و 45 دقیقه به محل خدمت رسیدم، شیفت را از هم خدمتی تحویل گرفته و با یاد خدا شروع به انجام وظیفه کردم روز خوبی را با دوستانم گذراندم از اتفاقات امروز برای آنها گفتم و هر کدامشان نظری دادند.

حوالی ساعت 14 بود که پست من تمام شد، آماده برگشت به منزل شدم، یکی دو تا از دوستانم اصرار کردند تا با وسیله نقلیه آنها به خانه برگردم اما ظرفیت خودروی آنها تکمیل بود اصرار می کردند بغل دست ما بنشین قبول نکردم و با یکی از هم خدمتی هایم از قسمت کندروی خیابان که خاکی هم بود راهی منزل شدیم.

هوا ابرای و بارانی شد، ناگهان رگبار بهاری شروع و در یک لحظه همه جا خیس و لغزنده شد، بسیاری از رانندگان با سرعت مطمئنه حرکت می کردند داشتم با دوستم گفت وگو می کردم که ناگهان صدای گاز دادن زیادی یک خودرو را شنیدیم به عقب نگاه کردم نوجوانی 15 ساله را دیدم که پشت فرمان خودرویی نشسته و با سرعت به سمت ما می آید.

همان اول متوجه شدم که تسلط خوبی ندارد و نمی تواند در شرایط لغزنده بودن آسفالت خودرو را کنترل کند، مدام فرمان خودرو به این طرف آن طرف می چرخاند و با سرعت گاز می داد گویی هل شده بود و تمامی قدرتش را در گاز خودرو خالی می کرد.

تمامی این لحظات برای چند ثانیه بود تا به خود آمدم دیدم دوستم خودش را به طرف خیابان پرت کرد ولی من جای فرار از دست این حادثه را نداشتم با شدت هر چه تمام تر خودرو با من برخورد و به آسمان پرتم کرد.

تمامی استخوان هایم درهم شکسته بود و دچار خونریزی داخلی و شکستگی جمجمه شده، توان حرکت نداشتم فقط نوجوان حدودا 15 ساله ای را دیدم که فریاد می زد اشتباه کردم، دوستم در گوشه ای با صدای بلند درخواست کمک می کرد، لحظاتی بعد اورژانس را بالای سرم دیدم . . .

پارچه ای سفید روی سرم کشیدند، اینجا متوجه شدم که توان بازگشت به دنیا را ندارم!

تمام آمال و آرزوها با اشتباهی کوچک برای همیشه پرواز کرد، فقط چند ماهی از خدمت سربازی باقی مانده بود و برنامه های زیادی برای خود داشتم که به یکباره همه آن ها بر باد رفت.

مدت 9 ماه است که از آن واقعه تلخ به خاطر سهل انگاری نوجوانی 15 ساله می گذرد، پدر در فراق من کمرش خم شده و اشک از چهار گوشه چشم مادر جاری شده، تمام آرزوهای جوانیم و آرزوهای پدر ومادرم به یکباره از بین رفته است.

  به اهتمام: سروان زهرا ابراهیمی؛ مسئول اداره آموزش وفرهنگ ترافیک پلیس راه شمال استان کرمان 

نظرات شما
نام فرستنده :
پست الکترونيک :
متن پيام :
آخرين مطالب مرتبط
شرکت هوش برتر
هرگونه کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد.
Copyright(C) 2013 Nasim Saba